أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
87
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
هم پديد آيد و حس مشترك را از جهت آن مشترك مىگويند كه افعال اين قوى جميعا در آن حس باشد و همچنانكه حواس ظاهرى پنج است انواع حواس باطنى هم پنج باشد اول آنها حس مشترك بود او مدرك جميع اين مدركات اين قوى ظاهرى باشد و ماوراى اين مدركات تماما به او مىشود و چون فعل او ادراك بود و حفظ فعلى ديگر باشد و محتاج بود بقوتى ديگر از براى حفظ صور محسوسه كه وقتى كه حواس ظاهر غائب شوند ايشان را محلى باشد كه آن صور در آن موضع مخزون شوند تا در وقتى كه حاجت شود برجوع به آن مدرك مغيب فى الحال در حسبى كه باشد بار ديگر مدرك شود پس قوت را خزانه صور كردند و چون جاى حس مشترك مقدم بطن مقدم از دماغ بود موضع خزانهء او كه خيال بود در موخر همين بطن كردهاند و خيال قوتى باشد در آخر بطن اول دماغ كه حفظ صورت مدركه بحواس ظاهر و مادى بحس مشترك كند و اين قوت دوم باشد از قواى خمسه از حواس باطنى كه ادراك امور باطنى كند و وجود اين قوت از براى آن باشد كه چون از براى بقاى نوع ضرورت باشد كه آنچه به نظر درآيد يا بحواس ظاهر دريابند وقتى ديگر كه آن از حواس غائب شود بان رجوع خواهد شد و بازيافت آن در بعضى مواد ممكن نباشد پس از براى ضبط آن صور مدركه بحواس ظاهر حس خيال را در مؤخر بطن اول خلق كردهاند و چون فائدهء ادراك صور ادراك معانى قائمه به آن صور باشد حاجت شد بقوتى ديگر كه از ان صور مدركه كه انتزاع معانى مطلوب كنند كه بسبب آن مقاصد و مطالب و مآرب محصل گردانند و هركس مطلبى كه دارد با كسى بسبب ادراك آن معانى در تحصيل مطالب يكديگر سعى نمايند تا امر معاش متمشى گردد و امر تمدن منتظم شود پس از براى ادراك معانى قوت واهمه را مخلوق كردند و جاى آن را در پهلوى خزانه صور دادند كه چون صور خيال حاصل شود و واهمه از ان انتزاع معنى كند چنان كه اگر زيد را با عمرو صداقتى باشد در وقت ديدن صورت او يا شنيدن آواز او فرح يابد به اميد حصول مطلوب از او و نيل مراد از او و اگر با عداوتى باشد او را به ملاقات او را غمى و همى رسد و همچنانكه گوسفند از ديدن علفزار خوشحال مىشود و از ملاقات گرگ محزون مىشود و ترسان پس واهمه ادراك اين معانى از ان صور مىنمايند و اين قوت سوم باشد از قواى خمسه مدرك امور باطنى بود و چون ادراك غير حفظ بود از جهت آنكه هركدام را از آنها جهتى ديگر باشد احتياج شد بقوتى ديگر كه آن معانى مدركه را به قوت واهمه ضبط نمايد تا بوقت حاجت به آن رجوع شود حافظه را از براى حفظ معانى خلق كردهاند و چون حفظ را حاجت به يبوست بود از براى دوام و آنكه ترك اشكال بصعوبت كند جاى اين قوت را در موخر بطن از دماغ كردند و چون اين بطن از بطون دماغ اضيق بوده از ديگر بطون جاى ديگر قوتى در آن ندادند و چون ميان معانى با معانى و صورت با صورت و معانى با صورت و صورت با معانى گاهى موافقت بود و گاهى مخالفت از براى تميز اين موافقت و مخالفت احتياج بقوتى ديگر باشد كه تركيب كند ميان صورت با صورت بحسب عرضى كه با آن متعلق باشد اعم از ان كه مناسب باشند يا مخالف نباشند و همچنين ميان معانى با معانى و ميان صور با معانى قوت متخيله را آفريدند و جاى آن را در وسط اين دو قوت كه حافظ صورت و حافظ معنى به او دادند تا تصرف كردن او را در آن صورت و معانى آسان باشد و اين قوت را باستعمال نفس ناطقه كه قوت عاقله باشد مفكره گويند و باستخدام و هم متخيله باشد پس قواى نفسانى مدركه بحسب امور ظاهرى و امور باطنى ده قوت شد اما قوت محركه و آن هم حكم جنس دارد قوت باعثه را اما باعث قوت باعثه و آن امرى باشد محسوس يا موهوم كه در حواس ظاهر يا در حواس باطن درآيد و آن امرى مرغوب باشد يا مهروب عنه كه در حواس درآيد و ضرورت داعى شود بر حركت اما بخارج از براى جلب امر ملائم كه آن نوعى از باعثه باشد و آن را باعث شهوى گويند كه حركت آن بجانب خارج بود يا دفعت مثل غضب و فرح و لذت كه در غضب حركتى دفعى بود و در فرح و لذت بتدريج و يا حركت بجانب داخل بود و آن را باعثه غضبى گويند نه به آن وجه كه بسبب غضب است بلكه از براى آنكه سبب مغضوب به بود و اين هم به دو طريق باشد باعث قوى كه در او حركت دفعى بود مثل نزع و باعث ضعيف كه در آن حركت بتدريج بود مثل غم و هم و يا مرگ بود اين سبب از سبب ملائم كه قوت شهوى در ان بود كه حركت دهد روح را بخارج و قوت غضبى در ان باشد كه حركت دهد روح را به داخل چنان كه در خجالت كه شخص مخجل در آنگاهى كه مغلوب شود و حركت روح به داخل شود بعد از ان عقل طبيعت را قوى گرداند و امر مهروب را مستهان سازد و باز روح ميل بخارج كند بسبب تسجيع عقل نفس را و لهذا در بشره خجل تغير در الوان مىباشد گاهى بصفرت بسبب حركت روح به داخل از خوف موذى و گاهى بحمرت بسبب حركت روح بخارج بسبب مظنه